تبليغاتX
مای بلاگ
 
نوبر است این چشم ها حیف است خوابش میکنی

تا به کی قلب مرا هر شب جوابش میکنی

آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند

مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی

کاش میشد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت

با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی

آری از جنس خدایی پس خدایی کن بگو

کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی

خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض

با وجود اینکه می دانم خرابش می کنی

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم شهریور 1390  |
 دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ای تب آلودم ،شرمگین ز شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها

آری آغاز،دوست داشتن است،گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم،که همین دوست داشتن ها زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن؟شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجا می ماند ،عطر خواب آور گل یاس است

آه!بگذار گم شوم در تو،کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوب،بوزد بر تن ترانه ی من

آ!بگذار زین دریچه ی باز،خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم،بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم؟

من تو باشم....تو...پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود،بار دگر تو ...بار دگر تو

آنچه در من نهفته دریایست،کی توان نهفتنم باشد؟

با تو زین سهمگین توفان،کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم....

برم به صحرا ها ،سربسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم بر موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است...   زنده باد فروغ

                                  ((تقدیم به نامزده مهربونم))

 

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390  |
 شبی

شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:

من كه شب بودم

و شب هستم

و شب خواهم بود

به اميدي كه تو فانوس شب من باشي

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه دهم اردیبهشت 1390  |
 فرهاد

  عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست

تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

 

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390  |
 باید که ساده بود

باید که ساده بود

 مانند قطره آبی که می چکد از سقف آسمان

 

 باید که سرد بود

 مانند برف زمستان

 

 باید سکوت بود

  چون تکه های سنگ

 

 باید که دور بود

 دور از تمامی آنان که عشقشان

 در مشتهاشان به سکه بدل شد

 و قلبشان در جیبشان تپید

 

 باید فرار کرد

 زیرا که قاضی شهر امروز

 حکم به اعدام عشق داد

 این را شنیده ای ؟؟

 

 امروز، روز گریز است برای ما

 ما عاشقان که ادعای عشق می کنیم

 فقط ادعا .....

 

 اما کجا ،

 کجا می توان گریخت؟

 وقتی که هیچ کس ما را پناه نمی دهد

 وقتی که چشم های همه در جستجوی ماست

 باید کجا گریخت؟

 غیر از حصار خلوت تنهایی ؟؟!!

 باید که در حصار خلوت تنهایی بنشینیم

 خاموش و ساده و سرد

 باید که قلبمان را

  از سینه دور کنیم

 باید که عشق را از ذهنمان بزداییم

 باید که پست باشیم

 در این دیار پست

 اما برای ما چون این نمی شود

 باید که درد را با جان و دل خرید

 باید شکنجه شد

 باید که زجر کشید

 باید که ......

 بگذریم

 ما را همین بس است !.

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه بیستم شهریور 1389  |
 سلام
سلام به همه ی دوستای گلم دلم برای همتون تنگ شده بود من برگشتم طی گذراندنه یه  سری مشکلاته خفن بلاخره موفق شدم دوباره بیام نت

     از همتون ممونم که منو تنها نذاشتین و کلی برام نظر گذاشته بودید   

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389  |
 شکرت خدا
 
 
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد داد می زد کهنه قالی میخریم دسته دوم جنس عالی میخریم کاسه و ظرف سفالی میخریم گر نداری کوزه خالی میخریم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید
 
 
|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389  |
 انسان

به نام حضرت دوست که هرچه دارم از اوست

همیشه فکر میکردم میتوانم از انسانها سخن بگویم. و از اعمالشان. اندیشه ها شان و انچه در وجودشان میگذرد حرفی ببافم و برای خود و دیگران بیان کنم. به تازگی فهمیده ام که از حیوانات گفتن بسیار ساده تر است ( با انکه زبانشان را نمیفهمم) زیرا انها فقط بک نقش دارن . راستی! این را هم فهمیده ام که انسانها با تمام بیجیدگی ها یهشان گاهی انقدر حقیرند که باحیوانات سنجیده میشوند. بعضی ها مثل خوک کثیف مثل شیر درنده مثل روباه حیله گر و مثل شتر کینه جو.....

با نظرم موافقی؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389  |
 یکی بهش زنگ بزنه
یکی بهش زنگ بزنه بگه هنوز تو فکرشم
بگه هنوز مثل قدیم ناز نگاهش رو میکشم
یکی بهش زنگ بزنه بگه که میمیرم براش
بگه هنوزم عاشقم عاشق اون طعم لباش
بهش بگید اگه یه روز نبینمش دق می کنم
دل رو براش قربونی با دلیل و منطق می کنم
بهش بگید اگه بخواد همیشه عاشق می مونم
تمام شعرامو براش با اشک و هق هق می خونم
یکی بهش زنگ بزنه بگه هنوز تو فکرشم
بگه هنوز مثل قدیم ناز نگاهش رو میکشم
من بی اون تمومه کارم آخه مثل اونو از کجا بیارم

کاشکی بهم میگفتی آخر قصمو
که یه روزی ممکنه فراموش کنی اسممو
بهم میگی برو وقتی جلوم راه بسته شده
وقتی وجودم به وجود تو وابسته شده
ببین، طعمه دلشو نسپرده پیشت
که بذاری بری دچار افسردگی شه
بی تو چشای من پر خونه بسکه بیداره
آخه می دونی زندگیم به تو بستگی داره
اگه باشی خوبم اگه نباشی یه روانی میشم
که انگاری اصلآ مال این طرفا نیست
بهش بگید اگه بخواد دنیا رو آتیش میزنم
اونی که عاشق دوتا چشای آبیشه منم
بهش بگید که همه چیز به هم میریزه وقتی نیست
اگه نباشه حتی مردن دیگه کار سختی نیست
من بی اون تمومه کارم آخه مثل اونو از کجا بیارم

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389  |
 توی آغوش تو
من رو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
من رو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین
چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستم رو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شب هام رو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور

وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی ، کلی حرف های دروغ بود
توی دنیا هر چیزی قیمیتی داره حتی وجدان
این ها رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل ، نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقت رو پس کی شنفته
تو که می گی پیشمی تا لحظه ی مرگ
این که می گن می شکنی ، رنجم می دی ، بگو کی گفته
توی آغوش تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیر دست غم ها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام
واسه موندن دیگه با بهار بهانه ام
توی آغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرف های زرد اثری نیست
نمی بینی کسی از هراس نونش
جلوی
حرف ناثواب بنده زبونش
توی آغوش تو آرامش محضه
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
توی آغوش تو آرامش محضه
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور


|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه هفتم خرداد 1389  |
 نمیدانم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک
باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه ششم خرداد 1389  |
 سلام
سلام و سلام و سلام به همه ی دوستایه گلم

عزیزانم از اینکه این مدت نبودم واقعا از همتون معذرت میخوام مشکلاته زیادی داشتم

اول اینکه کامپیوترم سوخت

دوم اینترنتم قطع شد

سوم مریض بودم

چهارم امتحانام شروع شده

ولی بازم از همتون ممنونم که وبمو و خودمو بیخیال نشدید امیدوارم که همیشه سالم سر حال و شادمان باشید

منتظر حضورتون هستم

کوچیکه همتون سارا

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389  |
 عاقل

هر کی عاقله ، غمی داره

روزگار درهمی داره

عاشق نشدی تا بدونی ،‌ دیوونگی عالمی داره

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389  |
 میرم...

 یه روزی از همین روزا می رم یه جایه  بی نشون...

یه جا که پیدام نکنی بشی واسم بلای جون..

حس ميكنم وجود من كنارت باعث دل خستگي تو باشه
شايد سفر رفتن من يه فصل تازه اي از زندگي تو باشه
حس ميكنم بايد از اينجا برم يه جا كه هيچكي راهشو بلد نيست
بايد برم كه قدرمو بدوني يه مدتي تنها بموني بد نيست

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389  |
 
گاهی وقت ها بايد کم باشی تا کمبودت احساس شه نه اينکه نباشی تا نبودنت عادت شه

میدونید دلم خیلی پر...خیلی گرفته اس

چون از شبِ بی نوازش خسته می شی وقتی آروم شدنت

 خیلی بعیده...

وقتی کم کم به کسی وابسته وقتی حالت بده، روحت بی پناهه...می بینی هر کاری کردی، اشتباهه 

 میگه اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده!

ولی خوده همون یکیم دروغه...

وای که چقدر از خودم بیزارم ٬نمیدون چی بگم دلیلشم ...

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه بیستم فروردین 1389  |
 دوست دارم

بهت نمی گم دوستت دارم، قسم می خورم که می پرستمت.

 

بهت نمی گم دوستت دارم، قسم می خورم که دوست دارم.
بهت نمی گم هر چی بخوای بهت می دم، چون همه چیزم تویی.
نمی خوابم که خوابتو ببینم، چون خیال تو خوش تر از خوابه.
اگه یه روز چشمات پر اشک شد، دنبال شونه ای گشتی تا گریه کنی، صدام کن،
 قول نمی دم اشکاتوپاک کنم، منم باهات گریه میکنم.

اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی، صدام کن،
قول می دم ساکت بمونم.
اگه دنبال خرابه ایی گشتی تا نفرت رو در اون دفع کنی صدام کن، قلبم تنها خرابه ی وجود توست

اگه خواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما منم باهات میام .

اگه خواستی بمیری قول نمیدم که نذارم بمیری اما اینو بدون باهات میمیرم .

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389  |
 

جدایی چنان بین ما فاصله انداخت که انگار
تو چیزی نبودی جز خیالی در افق های دور
جدایی به گمان خود بین ما فاصله انداخت
اما تو که یک نفر بودی بسیارشدی و در قلب من ماندی!!

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389  |
 غربت عشق...

 

چو بغضی کهنه در غربت اسیرم     

 چو آهی کز صدای خفته سیرم

من اینجا مانده ام تنها خدایا       

    همین روزاس که در غربت بمیرم

ببین اینجا پرنده رو زمینه     

  یه عمره خواب ِ پرواز و می بینه

در اینجا پشت ِ هر آهوی معصوم      

  ببین گرگی نشسته در کمینه!!

در اینجا باید از خوبان جدا بود    

  مث ِ شبنم غریوی بی صدا بود !!

در اینجا زندگی تلخه خدایا     

 چقد سخته غریبی آشنا بود !!

در اینجا قلب صاف و صادقی نیست

میان گریه هاشان هق هقی نیست !

در این دنیای تلخ بی مروت

دریغا ای دریغا ، عاشقی نیست

 

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389  |
 گریه های بی بهونه

توی اون عکسه قدیمی که داری بهم میخندی باورم نمیشه که امروز چشماتو رو من می بندی...

گریه های بی بهونه ات دیگه واسه من غریبن!!!

جای تو دلت ندارم دو تا چشات اینو میگن٬ نمی خوام تو آتیشه من اینجوری واسش بسوزی...

برو با اینکه میدونم پشیمون میشی یه روزی!!

جای موندن نمی زاره این گریه های بی بهونه دیگه هیچ حرفی ندارم این روزا یادت بمونه...

نمی خوام چیزی بمونه واسه یادگاری  پیشم

دیگه بعد از این میدونم که باهات غریبه میشم

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389  |
 حرف دلم

 

میخوام  حرف  بزنم ،بابا خسته شدم بسکه حرفامو در قالبه شعر گفتم و هیچکی دردمو نفهمید...راستش امروز فهمیدم که دنیا خیلی بی ارزشه و همش تکراره مکرراته ...آخ! که چی بگم کاش میشد آدم هرچی تو دلشه رو بگه ولی حیف که نمیشه همه چیو گفت، من یه دوست داشتم که همیشه از تنهایی می نالید حالا ما هم هی میگفتیم مگه ما نیستیم تو تنها نیستی  چرا اینقدر از تنهایی می نالی؟؟خلاصه بیچاره هرچی که میگفت ما حرفه خودمونو میزدیم ،ولی امروز میفهمم که اون دختره بیچاره چی میگفت!! آدم وقتی دلش تنها باشه حتی اگه با هزاران نفرم باشه بازم  تنهاس...چی بگم که تنهایی بد دردیه و واسه بعضی از آدما مرگه تدریجیه نمیدونم چه برداشتی میکنین فقط اینو میگم که این تنهایی من با وجود یه آدم پر نمیشه چون تنهایی من از تنها بودنم نیست ....

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389  |
 گناهی ندارم

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دله من واسه جسمه خسته ام منی که غرورو٬ تو چشمات شکستم

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه دهم فروردین 1389  |
 چشم

نوبر است این چشم ها حیف است خوابش میکنی

تا به کی قلب مرا هر شب جوابش میکنی

آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند

مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی

کاش میشد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت

با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی

آری از جنس خدایی پس خدایی کن بگو

کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی

خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض

با وجود اینکه می دانم خرابش می کنی

(تقدیم به داداشه گلم چیزچیزی)

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نهم فروردین 1389  |
 راه

از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت که هرگز بی تو بودن را باور ندارد

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هشتم فروردین 1389  |
 برو

برای آخرین بار برو خدا نگهداربرو ولی خاطراتمو نگه دار

برو عزیز گریه نکن دلم میگیره ،فقط بدون اینجا یکی برات می میره

بعد تو عشق دیگه برای من حرومه ، برو ولی بدون دیگه عمرم تمومه

برو فقط فکر نکنی کسی ندارم،هیچ موقع تنها نمیشم خدا رو دارم

به تو میگم یه کلمه دوست دارم یه عالمه، برو حرفات تو گوشمه برو یادت تو دلمه

توی چشمام نگاه نکن دسته منو رها نکن

دیگه بسه گریه نکن

برای آخرین بار خدا نگهدار برو ولی خاطراتم و نگهدار

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هشتم فروردین 1389  |
 تقدیمی
 

تقدیم به آنکس بودنش به من شوقه زیستن میدهد

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه هفتم فروردین 1389  |
 گله ی بی وفایی...
گفتم نمی دانم که در قید که هستی...!!

طرفدار خدا یا بت پرستی؟ نمی دانم در این دنیایی محشربه چه عشقی چنین ساکت نشستی؟

گفت:طرفدار خدای عشقم ای یار از این عاشق کشی ها٬ دست بردار٬که کار بت رسته بی وفایست

نه من که غصه امه درد جدایی...

گفتم خدارا با تو نیست کاری که تو خود نا خدایی روزگاری٬ به روی زورقی در هم شکسته مثله ماهی که روی ابرا نشستی ...

گفت:اگر من ناخدایم ٬ با خدایم نکن تو از خدای خود جدایم

به تو محتاجم ای یار موافق٬ به تو محتاجم ای همراه عاشق

گفتم خدای عشقه تو داره خدایی که تو دینش گناه بی وفایی٬رندانه بنویس ٬اما صد افسوس  تو نور ماهی و من نور فانوسم ...

تو هوشیارانه گفتی یا ز مستی ٬ نفهمیدم که در قید که هستی؟؟

گفت :من غرق سکوتم تو بخواه ٬ قصه پرداز تویی من هیچم و پوچم تو بمان سینه و راز تویی

به تو محتاجم ای یار موافق٬ به تو محتاجم ای همراه عاشق

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه هفتم فروردین 1389  |
 سکوت فریاد من است!!!
|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم فروردین 1389  |
 دل

دلم دل نیست ، دریا نیست...

مردابیست که، موج هم سراغش را نمی گیرد

که نوری هم به رخسارش نمی تابد ، نه شوق زیستن دارد....

نه  می میرد

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم فروردین 1389  |
 از تو بگذرم

 بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم؟

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم؟

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو

آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه چهارم فروردین 1389  |
 خدایا چه ساختی که خواهی بسوزم؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه یکم فروردین 1389  |
 
 
بالا