امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ای تب آلودم ،شرمگین ز شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها
آری آغاز،دوست داشتن است،گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم،که همین دوست داشتن ها زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن؟شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجا می ماند ،عطر خواب آور گل یاس است
آه!بگذار گم شوم در تو،کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوب،بوزد بر تن ترانه ی من
آ!بگذار زین دریچه ی باز،خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم،بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم؟
من تو باشم....تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود،بار دگر تو ...بار دگر تو
آنچه در من نهفته دریایست،کی توان نهفتنم باشد؟
با تو زین سهمگین توفان،کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم....
برم به صحرا ها ،سربسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم بر موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است... زنده باد فروغ
((تقدیم به نامزده مهربونم))
|
+| نوشته شده توسط
سارا در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390
|